محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
189
آثار عجم ( فارسى )
زمانى كه در فيروزآباد متوقّف بودم ، يكى از اعيان آنجا مذكور داشت كه خوب است در اين سرزمين ، سياحت باغ شاه را هم بنمايى . به مرّغباتى چند ، مجبورم ساخت به رفتن آنجا ؛ لهذا يك روز اوقات را صرف تماشاى آنجا نمودم . اين مكان در سمت شمال قصبهء حاليه است ؛ قطعه زمينى است ، در آن ؛ متجاوز از سى درخت نارنج است . تا به حال چنين اشجارى نديده ، بلكه نشنيده بودم ؛ درختهاى بسيار بزرگ و بلند و باتنهاند ؛ بعض از آنها ، كندهاش چنان قطور است كه هر گاه مردى طويل اليد « 1 » ، بغل بگشايد ، كنده را در بغل آورد ، سر دو انگشت وسطاى « 2 » آن ، يكديگر را ملاقات ننمايد . زمانى كه اين فقير آنجا رفتم ، ثمرش كم كم از خضرت روى به صفرت آورده بود ؛ با وجودى كه هنوز نارسيده بود ، از نارنجهاى متعارف و متداول در فارس ، خيلى بزرگتر بود . يك دو دانه از آن را اجتناء « 3 » نمودم ؛ يكى را پاره كرده ، فشردم ؛ يك فنجان چاىخورى را پر نمود و در اطراف و جوانب آن اشجار ، جويها جارى بود و با وجود اينكه هر درختى تا درختى ، چندين قدم فاصله دارد ، چنان سر در سر يكديگر گذاردهاند كه روى آسمان را پوشيدهاند . عجب هوايى دارد ! شخصى كه آنجا استراحت كند ، بنهايت محظوظ مىگردد و چنان تفريح پيدا مىنمايد كه ما فوق ندارد . با وجود اينكه باغ نظر كازرون ، مشهور آفاق است و اين فقير سه روز و سه شب در آن باغ مسكن داشتم و از درختهاى نارنجش محظوظ بودم ، مع هذا به ديدن اين باغ شاه ، باغ نظر كازرون از نظرم محو شد . چند ساعتى در آنجا اطراق نموده ، ناهار خوردم و قدرى از مسافرتنامه - را كه على الرّسم همه روزه مىنوشتم - در آن زمين بهشت آيين نيز نگاشتم . حين نگارش ، اين [ 118 f ] اشعار - كه از شعراى عرب است - به نظرم آمد ؛ از شدّت تنشّط « 4 » و هزّت « 5 » ، عنان شبرنگ قلم منعطف شد به ترقيم آن اشعار ، ضمنا : من الاشعار اللّطيفه و اشجار نارنج كأنّ ثمارها * حقاق عقيق قد ملئن من الدّر و قد طلعت بين الغصون كأنّها * خدود عذارى فى ملاحفها الخضر « 6 »
--> ( 1 ) . يعنى بلند دست . ( 2 ) . به ضمّ واو و سكون سين مهمله . بر وزن بسرى ، انگشت ميانى باشد . ( 3 ) . چيدن ميوه را گويند . ( 4 ) . از باب تفعّل ؛ شادمانى نمودن . ( 5 ) . بالكسر و تشديد زاء معجمه ، فرح و خوشدلى است . ( 6 ) . چقاق ، جمع حقّه است و معروف است ؛ غصون ، جمع غصن است ، به معنى شاخ درخت ؛ عذارى ،